کفتار من برگشتم...
جانم به قربانتان سلطان... چشمانم کف پایتان... آخر کجا بودید؟ این خادم پیر را چگونه بی خبر ترک کردید؟ 
بس کن کفتار بدجور خسته ام...
امر بفرمایید تا بفرستم مشت و مالی بدهند و جامی از شراب ناب و هفت ساله 
تو چه خبر داری کفتار؟ هیچ شراب نابی دیگه ذهنم رو آروم نمیکنه... بازهم افکار شراب رو مست میکنن...
قربانتان گردم چرا اینگونه سخن میگویید؟ زیاد در کوچه و بازار بوده اید؟ 
راهی بود کفتار که توش گم شدم... نمیدونم کوچه بود یا بازار...
پیش مرگتان شوم نامه ای میدادید هرکجا که بودید پیدایتان میکردیم... حداقل سراغی از قصرتان میگرفتید 
کفتار دلم برای روزهای این قصر تنگ شده بود ولی چه کنم که در پیچ و خم روزگار و زندگی بی تاب شدم...
قربان چرا اینقدر آرام شده اید؟ چرا نمیزنید؟ چرا فریاد نمیکشید؟ چرا آویزان نمیکنید؟ 
گذشت اون روزا که شیر یال داشت...
ولی علیاحضرت پنگوئن هستید! 
کفتار این ضرب المثل رو شنیدی که میگن کرم از درخته؟
خورشید این دیار و قصر متوجه منظورتان نشدم... 
منظورم روشن بود حالا که نمیخوام بد باشم خودت دلت میخواد بخوری و آویزون بشی و...
منطقیست قربان... دهانم را میبندم... بگویید قربان... 
زندگی عجیب سخت شده... این روزا عجیه الان آروم و لحظه یی دیگه طوفانی... خسته شدم... واقعا دیگه نمیتونم... بدجور راه رو گم کردم...
قرباااااااااااااااااااااان 
برای امروز بسه کفتار... خسته ام باز صحبت میکنیم
چشم قربان...

